تبليغاتX
هر چه از دل برآید...

هر چه از دل برآید...

آب وجارو میکنم افکارم را ازتمام بیهودگی ها،ازتمام ناملایمات وناخشنودی هاف

یادم میرود دردهای دنیا که برقلبم زخم انداخته...

یادم میرود زخم کاری که تمام دنیا را یک شبه ازمن گرفت...


+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت12:42توسط فائزه | |


ســـــــــــــــــــــــلــــــــــــام دوســــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــ....

وای....اگه بدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود....خیلی خیلی...

ولی خب چاره چیه!نتم همچنان قطعه،سرم حسابی گرمه ودرگیر کارام هستم،نیمه گمشده مو دارم پیدا میکنم .خلاصه کلی سرم شلوغ شده!!!!

بایدمنو ببخشید....ممنونم که هنوزم بهم سرمیزنین...

بهتون قول میدم بعدازعیدوتعطیلات دوباره وبمو راه بندازمو سریع آپ کنم....

شما هم منو فراموش نکنینو تنهام نذاین ...

فکر نکنم تا عیدبتونم دوباره آپ کنم پس همین ازهمین الان عیدو بهتون تبریک میگم ویه عیدی ویژه براتون دارم...

امیدوارم خوشتون بیاد...

یه گالری نقاشی از نقاشی های استاد ایمان ملکی رو براتون تو ادامه مطلب گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد...

همتون رو دوست دارم موقع سال تحویل من ونیمه گمشده م رو هم دعا کنین.مـــــــــــــرســـــــــــــــــــــــــی


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت10:0توسط فائزه | |

سلام

شرمنده از همه دوستا که واسه م کامنت گذاشتن ولی من هنوز وقت نکردم به وبشون سربزنم!

ولی نگران نباشین!آسیاب به نوبت!

جونم واسه تون بگه که شوهرخاله گرامم فوت کرد!واقعا ناگهانی بود!خیلی دلم گرفت!

همش به شب اول قبروسوال جوابای نکیرومنکرفکرمیکردم!خداکنه که الان روحشون تو آرامش باشه!

ایشالا...

چه اینده بعداز مرگ سختی پیش رومون داریم!خدابهمون رحم کنه!

ازمرگ بگذریم...

هوای مشهد عالی شده!خیلی داره بهم میچسبه!

اخه پاییزوزمستون مشهد هواش سوزی داره که  مغزاستخون آدمو میسوزونه!!!والا!

اماالان بااینکه بهمنه ولی هوا خیلی جیگر شده!جون میده بری طرقبه صفاسیتی!

میخواستم واسه تون شعر خوشگل بذارم ولی دفتر شعرم نیست!

اشکال نداره ایشالا دفعه بعد...پس فعلا تابعد...

مواظب خودتونو خوبیاتون باشین....

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت13:41توسط فائزه | |

سلام دوستان این آپ تقدیم میکنم به همه دوست جونیام واونایی که برام کامنت میذارن...

I LOVE YOU

good luck

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست

نیمی ازطلای خودحراج میکنی؟

عاشقم

بامن ازدواج میکنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک ودستمال کاغذی؟

توچقدرساده ای،خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تومچاله می شوی،چروک می شوی،تکه ای زباله می شوی!

پس برو وبی خیال باش،عاشقی کجاست؟توفقط دستمال باش!!

دستمال کاغذی دلش شکست،

گوشه ای کنارجعبه اش نشست...

گریه کردوگریه کردوگریه کرد...

درتن سفیدونازکش دوید

قطره های خون ودرد...

آخرش

 دستمال کاغذی مچاله شد،مثل تکه ای زباله شد....

او ولی

 مثل دیگران نشد،چرک وزشت مثل این وآن نشد

اواگرچه رفت توی سطل آشغال،پاک بودوعاشق وزلال!

اوباتمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چون که درمیان قلب خود

دانه های اشک داشت...

good luck

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت18:29توسط فائزه | |

 

سلام

امروزم خوبم!دوباره بی خوابی زد به سرم اومدم ازبیکاری دربیام!

دیروز اون آپی که گذاشتم خیلی هول هولکی بود.وقتی دوباره به مطلبم نگاه کردم گفتم وا.........

چه کاریه همچین آپی گذاشتی...

بعداومدم تا این آپو جاش بذارم!

خب...دیروز امتحانام تموم شد!فک کن!!!بالاخره تموم شدن!!!خیلی حس خوبیه ها!!!حسش اینجوریه دقیقا!

دیگه اینکه دیروز یه کمی متفاوت بود برام!نمیدونم تفاوت همیشه خوبه یانه؟!

دلم واسه دوستام تنگ شده.واسه دوستای دبیرستانم.واسه کل انداختن

باهاشون.واسه کنسل کردن امتحانا.واسه دودر کردن کلاسا...

لابد میگین یه جوری حرف میزنی انگارسال آخردانشگاهته!ولی واقعیت اینه که دانشگاه یه حس بزرگی

به آدم میده که ازبعضی کارامنعش میکنه!تازه بین دوستام من فقط ازهمه شون جسورترم!بقیه

شون که مثل ماست می مونن!!! خب حوصله منم تو همچین جمعایی سرمیره!من هیجانو خیلی

دوس دارم خیلی!غیرازون همیشه هم که نمیشه آدم خودشو بابقیه وفق داد!اونا باید سازشونو یه

وقتایی با من کوک کنن دیگه!بعداونوقت شاید منم باهاشون کناراومدم!

حالا باخودتون نگین ایناپس چطورباهم دوستن!؟نه انقدرا هم ازهم دورنیستیم که!....فقط بحث

سرتفاوتاست!!

خب دیگه من برم.

فعلا تابعد.

 

پ.ن:هوا برای مرد سرخ ارزشمنداست.چراکه تمامی موجودات چه حیوان چه درخت وچه انسان ازهمان

هواتنفس میکنند.هوایی که نخستین نفس رابه آدمی بخشیدتا آخرین آه بدرود زندگی همراه اوست...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت11:10توسط فائزه | |

سلام....

وای............نمیدونین!امروز نزدیکای ساعت 4 بعداز ظهر مشهد زلزله اومد!!

من واسه اولین بار تو عمرم زلزله واقعی رو حس میکردم!!!پای تلویزین نشسته بودمو خوشحال وخجسته فیلم میدیدم!

ولی یکهو در کمال ناباوری دیدم ای دل غافل چرا داره خونه تکون میخوره؟؟؟

چرا داره همچین میشه!؟بعد به صورت ناخودآگاه ضمیرم رفت پی حالت زمین لزره!!

حالا منو میگین رفتم در خونه رو باز کردم چارچوب درو گرفتم!!!(حالا انگار یه 10 ریشتری زلزله اومده بوده!!)

خلاصه ماهم جوگیر شده بودیم خراب1دیگه بعد از چند ثانیه که مرگو جلو چشمون دیدیمو به حالت عادی برگشتیم رفتیم تو تریپ مثبتی که واقعا چقدر وحشتناکه ها!تو یه لحظه همه چی می ریزه به هم!!!

بعدم انا لله و...

فعلا که خدا دوباره به ما نظر کرده!حالا ببینیم تا بعد چی پیش میاد....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت18:16توسط فائزه | |

حالا دیگه خوب می دونم باید چیکارکنم!!!میدونم دیگه چطور راه زندگیمو برم که ایندفعه توش خرابکاری نشه!
ایندفعه قراره دلمو بذارمو با عقلم تصمیم بگیرم!دلم میخواد واسه یه بارم که شده عاقل باشم نه عاشق!!!
خدایا یعنی میشه؟؟؟!!!
خودت کمک کن...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت16:22توسط فائزه | |

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو میکند...



به چشمانت بياموز ؛که هرکس ارزش ديدن نداردبه دستانت بياموز ،که هرگل ارزش چيدن نداردبه قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد


 

در این دنیا نکردم من کناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد نگاه من گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت14:43توسط فائزه | |

حرفهایم را تعبیر می کنی,سکوتم را تفسیر

دیروزم را فراموش،فردایم را پیشگویی

به نبودنم مشکوکی،در بودنم مردد

ازهیچ گلایه می سازی،از همه چیز بهانه

من کجای این نمایشم....؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت10:40توسط فائزه | |

xxbj1y0jkrjecv94iolh.jpg


گاهی که دلم تنگ میشود.... یاد با هم بودنمان میافتم...ویلدا یکی ازآن یادآوری هاست....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت14:53توسط فائزه | |


103o2bkxbjjkj999x4ut.jpg


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت12:0توسط فائزه | |

دلم بهانه های غریبی می گیرد...

دلم دلتنگی هایش را به رخم می کشد...

دلم آزارم می دهد...

میدانی دلتنگی ش از چیست؟

دلم برای خودش دلتنگ ست...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

اما اینبار برای همیشه دلتنگ خودم هستم وخواهم ماند...

شاید روزی از خودم هم گذشتم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت18:21توسط فائزه | |

ایستگاهی برای رضایت امام حسین(ع)

 

نیت کرده بودحالا که مشکلش حل شده به عشق امام حسین(ع),امسال یک ایستگاه صلواتی بزند.

برای همین یکی از نقاط شلوغ شهررا انتخاب کرد وبارفقایش دست به کارشد.

بوق,بوق,بوق.......هروقت کسی بابت مکان نامناسبی که برای توزیع چای وشربت انتخاب کرده بود

با بوق اعتراضی می کرد توی دلش می گفت:حالابرای چند دقیقه معطلی نمی میرین که....!

اما برای بعضی ها ثانیه ها هم ارزش داشت.مثل کسی که دوست داشت لحظه های آخرکنارمادرش

باشد اما به خاطر آن ترافیک دیر رسیده بود و...

ما امام حسین (ع) را دوست داریم,کاش ایشان هم برخی از کارهای ماروادوست داشته باشند...

 

این مطلب ازمن نیست,ولی از نکته سنجی نویسنده این مطلب خوشم اومد!البته این مطلب دال براین نیست که روی همه کارهای خالصانه ما مهر ابطال بزنه,بلکه بیشترقصدیاداوری داره.....  

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت22:34توسط فائزه | |

علامه امینی شب وروز عاشورا مدام برای امام زمان(عج) صدقه کنار می گذاشتند ومی گفتند:

امشب قلب حضرت در فشار است.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت22:55توسط فائزه | |

مانده تابرف زمین آب شود

مانده تا بسته شوداین همه نیلوفر وارونه ی چتر

ناتمام است درخت

زیربرف است تمنای شناکردن کاغذ درباد

وفروغ ترچشم حشرات

وطلوع سرغوک از افق درک حیات

....
ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت11:58توسط فائزه | |

لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش

فرقی نداشت ساعت روز ودقیقه اش

موشانه کرد,ریش تراشید,عطرزد

این بار,هیچ حرف ندارد سلیقه اش

برصندلی نشست وکبریت زد به پیپ

دستی کشید روی تفنگ عتیقه اش

_ همراه این,چقدر پدرقوچ ومیش کشت؟

خودرا ولی نه- مثل زن بدسلیقه اش...

درلوله تفنگ,گلوله گذاشت,گفت:

"آدم چه فرق دارد قلب وشقیقه اش؟"

شلیک!گمب!...بعدگلی مخملی شکفت

بردکمه های تنبل روی جلیقه اش...

این شعر مال من نیست,امیدوارم خوشتون بیاد...

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت11:27توسط فائزه | |

چه خبری در راه ست,چرا گرد ماتم بر عرش نشسته؟

چرا قدسیان سر در گریبان دوخته اند....

هیچ میصبتی جز عاشورا ای چنین عرش وفرش را به هم نمیریزد...

عجیب مصیبتی ست مصیبت ابا عبد ا....

عجیب ....

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت11:26توسط فائزه | |

صورتش به خاطرم مانده بود,بچه های یک محله بودیم.قدبلندی داشت وچهارشانه بود.دستمال ابریشمی می بستبه مچ دستانش.دکمه یقه راباز میکرد ومی نشست سرکوچه.هیچوقت نمی خواستم با ان جمع هم کلام باشم.بعد ازسالها اورا درجبهه دیدم.آن شب پشت یکی ازخاکریزهاچفیه انداخته بود روی صورتش ونماز شب می خواند.فهمیدم اینجا خودش راپیداکرده است.مصیبت حضرت زهرا(س)را که میشنید بی وقفه گریه میکرد.روز بود یاشب یادم نیست,آمد کنارم وگفت:حاج آقاآماده ام برم اون دنیا ,اما از حضرت زهرا(س)شرم دارم.

دکمه های پیراهن خاکی اش را بازکرد.دیدم عکس یک زن روی سینه اش خالکوبی شده!درحالی که اشک در چشمانش می چرخید گفت:

میخوام طوری بسوزه که هیچ اثری ازش نمونه!

پیراهن خاکی نیم سوخته اش را کنار زدم.باور نکردنی بود,سینه اش طوری سوخته بود که اثری از خالکوبی دیده نمیشد!

صورتش داشت می خندید...


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت14:25توسط فائزه | |

پرسیدم چطور بهترزندگی کنم؟

باکمی مکث پاسخ داد:گذشته ات رابدون هیچ تاسفی بپذیر.

بااعتماد زمان حالت را بگذران,

وبدون ترس برای آینده آماده شو!

ایمان رانگهداروترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باورنکن,

وهیچگاه به باورهایت شک نکن!

زندگی شگفت انگیز است,درصورتی که بدانی چطور زندگی کنی!!!!

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت23:49توسط فائزه | |

شرمگینم.....

خدایا خیلی شرمگینم..........

دلم آغوشی گرم میخواهد یرای گرسیتن........

دلم سنگ صبوری میخواهد برای درددل کردن......

اه..........

چقدر تکرار..............چقدرتکرار............

ازتکراری بودن متنفرم............

ازینکه حرفهایی را چندین بارتکرار کنم بیزازم........

ولی انگار تهی شده ام..........

هیچ چیز درخور عرضه ندارم که رو کنم........

چیزی در شان نوشتار ندارم که ارزانی دارم..............

خدایا....!

چرا انقدر خالی شده ام؟

خدایا درحال سرریزشدنم اما احساس خلا میکنم...........

خدایاچرادوگانه شده ام..........؟

خدایا.....خدایا .........

یگانه ام کن..........مانندخودت............مانندخودخودتو..........خواهش میکنم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت20:17توسط فائزه | |